سی ساله ام
و اگر دوباره قدم را
با زنگ خانه ی کسی اندازه بگیرم
دیگر
دری به رویم باز نخواهد شد
سی ساله ام
و اگر دوباره بود و نبود کسی را بهانه بگیرم
جیغ کلاغی
آسمان قصه هایم را جریحه دار خواهد کرد
سی ساله ام
و این یک جمله ی خبری غمگین است
غمگین
برای دری که باز اگر نشود
غمگین
برای قصه ای که آغاز اگر نشود
غمگین
برای سکوت سیاهی که بعد ازین با او
شب های خانه ام را قسمت می کنم
آی ، سوسک سیاه همخانه ام !
من یکی نبود تمام شب هایم را
با فکر تو خوابیده ام
خاله قِزیِ چادر یَزیِ کفش قرمزیِ کودکی ام ،
که هربار نوار قصه جمع می شد
پدر تکه ای از داستانت را کوتاه تر می کرد
دیگر از تو چیزی نمانده است ، طفلک بیچاره !
چادر سیاه کوچک آواره !
قصه ها گاهی
با کودکی ها تمام می شوند
و بچه ها برای فهمیدن این حرف ها
هنوز بچه اند .
لیلا کرد بچه

نظرات شما عزیزان: